|
هر چی بخوای امیدوارم لحظات خوبی در وبلاگم داشته باشید |
||
|
چهارشنبه 3 اسفند 90 :: 1:47 عصر :: نویسنده : عاطفه
موضوع مطلب : چهارشنبه 3 اسفند 90 :: 1:45 عصر :: نویسنده : عاطفه
پیری برای جمعی سخن میراند، موضوع مطلب : سه شنبه 2 اسفند 90 :: 2:51 عصر :: نویسنده : عاطفه
*می دونم حوصله ندارید همشو بخونید! ، واسم جالب بود گذاشتم اینجا !*
بس است دیگر، ای بعضی از وزرا و وکلای عزیز، ای بعضی از خطبا و پیش از خطبای عزیز ، لااقل قدری بیشتر تحقیق و مطالعه کنیم و قدری کم تر سخن بسراییم. اینقدر هی دیوار صوتی را نشکنید . حیف است ، بس است. به قول حافظ،ای برادران رحمی و اخیراً نیز ای خواهران ، که دارید اضافه می شوید به سلسله ی سخنرانان ، شما هم رحمی. این همه انتشار امواج مکتوب و مصور و رادیو اکتیو بس است . والله بعضی از ما شنوندگان و خوانندگان و بینندگان کم ظرفیت (یعنی خودم) ، موجی شده ایم. قسم می خورم تا باور کنید که فرکناس این امواج مافوق صوت را دیگر گوش ضعیف امثال ما نمی تواند دریافت کند . رادار گوشمان تبدیل به دیوار صوتی چین شده است و گیرنده اش دیگر از کار افتاده است. گاهی با خودم می گویم کاش...
یک نوع مایع حرف شویی اختراع شود و جز اخبار مربوط به کوپن و امثال آن و جز حرف های خوب و لازم ، همه ی حرف های زاید را از صفحه ی جراید و تلویزیون و رادیو ، پاک بشوید و ببرد و بریزد به داخل کیسه ی کتاب های مربوط به گرامر و قواعد و دستور زبان فارسی ، مبحث حروف اضافه! ولی بعد به خودم می گویم : هرکس امر به خیر می کند ، باید اول از خودش شروع کند . همین حرف هایی هم که امثال تو در نامه ی اعمال جراید می نویسید،به چه دردی می خورد ؟ جز به درد گریه ای و خنده ای و به فکر واداشتنی ؟ دیگر چه؟ آیا تره ای هم در عمل برای این حرف ها خرد خواهد شد؟ پس... بشوی اوراق اگر همدرس (همدردی) مایی، که علم (درد) عشق در دفتر نباشد! نمی دانم این واژه سخنرانی ،نخستین بار از کجا آمده است ؟ راستی را، باید دید چرا سخن راندن ؟ چرا از راندن ،سخن به میان آمده است؟ ممکن است من دقت نکرده باشم و معنای درست و ترکیب خوبی داشته باشد و اهل فضل و فن بتوانند رهنمود بدهند اما آیا جایی که به یاد دارم ،در شعر سعدی،سخن دانی دیده ام. سعدیا گرچه سخن دان و مصالح گویی/به عمل کار برآید به سخن دانی نیست !
البته حالا باید من و شما به خودمان بگوییم : بعدیا (همان سعدیا! سعدی دوم!) گرچه سخن ران و مصالح گویی، به عمل کار برآید به سخن رانی نیست. به قلم رانی هم نیست . (من خودم می دانم!) ولی در هر حال ، سخن از راندن است. چرا؟ فکر نمی کنید که هرکس نخستین بار این ترکیب را به کار برده، تحت تاثیر فن خطابه بوده است؟ خطابه های روم قدیم و یونان باستان؟ خطابه ها و خطبه های امثال دموستنس، خطیب حرفه ای و کامپیوتری عصر باستانی غرب؟!
گمان می کنم فن خطابه در دوران گذشته ،به قول همان سعدیا! اسب فصاحت در میدان بلاغت راندن و به جولان درآوردن بوده است، یعنی سخن ران، سواره و شنوندگان پیاده بوده اند ! سخنران بر اسب چموش سخن سوار می شده و البته قبل از آن هم سال ها تمرین می کرده تا اسب چموش را به اسب خموش تبدیل کند و آنگاه، اسب سخن را در میدان ذهن و روح و مغز و دل مستمعان به جولان در می آورده! یعنی مغز آنها را میدانی می دانسته و می رانده در آن میدان. پس شاید سخن راندن ،ترجمه و تفسیر باشد برگرفته م متاثر از چنین سابقه ای و معادل داخلی برای چنین نگاه احتمالا خارجی ای. البته در یونان و روم که سخن را می راندند. فن خطابه، از بهترین وسایل عصر به شمار می رفت . خطبا با اکروباسی های خاص و حرکات خاص، مغزها را به اصطلاح هیپنوتیزم می کردند . ابزار علم کلام به این معنی ، نوعی نطق آکروباتیک و نوعی ژیمناستیک کلامی و لفظی به منظور ایجاد هیجان و جذابیت و در نتیجه مسحور و مجذوب و مرغوب کردن بوده است .
اما این فن سخن معلوم است تا ابدالدهر نمی تواند هم چنان بهترین وسیله ی وصول به مقصود باشد . شاد هم اصطلاح سخن راندن مربوط به همین ماشینی فعلی خودمان یعنی عصر جدید ( عصر روم جدید و عصر یونان جدید) باشد . چیزی قریب اتومبیل رانی،پیکان رانی،بنز رانی و از این قبیل . قرینه ی تاید شده نیز هم نظریه ی دیگری دارد که می گوید لفظ اروپایی ماشین از مشی عربی گرفته شده و در اصل ، ماشی بوده است به معنای رونده
سخن رانی از این جمله است که البته هرچه هست، به نظر من خصوصا حالا دیگر در این عصر و زمان می توان گفت شاید این ترکیبش توهین به مستمع یاشد . بعضی از ما گمان کرده ایم که این شیوه راندن همیشه و در همه جا یا اغلب موارد راه گشا و کارساز است. غافل از این که هر شیوه ای برای هر هدفی مناسب و کارایی ندارد . خدا بیامرزد ملانصرالدین معروف را که گفتندش: فلان کس در پشت بام معطل مانده و نمی تواند پایین بیاید و خلقی در این کا حیران اند . چه کنیم؟ گفت : طناب بیاورید. آوردند. گفت : یک سر طناب را بر بالای بام بیفکنید تا وی آن را بر کمر خویش بندد. چنین کردند . آنگاه گفت : حالا همه کمک کنید و سر دیگرش را که در دست شماست ، محکم بکشید . کشیدند. آن بی نوا از بام با مخ بر زمین افتاد و در دم جان سپرد ! ملا را دیده بودند که می گریخت و دست حسرت و حیرت بر هم می کوفت و می گفت : دریغا که من بارها به همین ترتیب، در چاه ضلالت فروافتادگان را نجات داده بودم ! ندانم که این بار چرا آن تجربه ،صفرا فزود! و آن شیوه ، ترتیب این بینوای بر بام حیرت فرو مانده را این گونه داد که همگان دیدیند! شگفتا، سرّ این دو گانگی بر من معلوم نشد . مگر آن که بگویم علل و اسباب در دست من است ولی اثر و نتیجه در دست اوست و با او نشاید پنجه در یقه افکندن.(مبارزه کرد)
خدا رحم کرد که بعضی از ما مجریان امور، خدای ناکره خدا نشدیم! وگرنه از همان آسمان هفتم یک سره سیم کشی می کردیم به کرات پایین و بلند گویی خداپسندانه نصب می کردیم در وسط آسمان و زمین و یکسره برای عالم و عادم سخن رانی می کردیم! همین و بس!!
کم گوی و گزیده گوی چون دُر تا ز اندک تو جهان شود پر
لاف از سخن چو دُر توان زد آن خشت بود که پر توان زد
موضوع مطلب : سه شنبه 2 اسفند 90 :: 2:4 عصر :: نویسنده : عاطفه
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟ گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سرراهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید . گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر توبنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرارنمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم . گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ... گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... منبع : (پشت نقاب شب ) نویسنده : سعید علیزاده پروین موضوع مطلب : دوشنبه 1 اسفند 90 :: 5:54 عصر :: نویسنده : عاطفه
برای متوجه شدن موضوع باید کلمه فارسی رو انگلیسی تصور کنید و بلعکس!!
Keyboard چه کسی برنده شد؟ Communication Board کامیون کی شن ها رو برد؟ Morphine باید بیشتر فین کنی. MissCall دختر نا بالغ را گویند. Freezer حرف مفت Already گند زدی به همش رفت. Suspicious به لهجه اصفهانی: ساس از بقیه ی حشرات جلو تر است. Johnny Depp قاتل افسرده Acer ای آقا! Welcome دهن لق Manual من و بقیه Large Space به گویش اصفهانی: پس بزرگ است. Accessible عکس سیبیل Refer فر کردن مجدد مو See you later لات تر به نظر میای! Good Setting آن سه چیزِ نیک را گویند: گفتار نیک - کردار نیک -پندار نیک. Piece of a man who owns a locker مرتیکه لاکردار! Above Border فرامرز Insecure این سه نابینا Business اشاره به بوزینه در گویش اصفهانى. Legendary اداره? محافظت از لجن و کثافات شهری Subsystem صاحب دستگاه Velocity شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده میکنند Comfortable بفرمایید سر میز Long time no see دارم لونگ میپیچم، نگاه نکن! Cambridge شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است. Categorize نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ میشود. Jesus در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند. Hairkul آنکه روی شانههایش مو دارد Watergate دروازه دولاب UNESCO یونس کجاست؟ Finland سرزمینی که مردمانش مشکل گرفتگی بینی دارند Damn You All دم همتون گرم Latino لات بازی ممنوع Godzilla خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا Savage Blog ساوجبلاغ Betamethasone منطقه اى در معرض بتا و از این دست امواج موضوع مطلب : یکشنبه 30 بهمن 90 :: 5:1 عصر :: نویسنده : عاطفه
منبع: پرشین استار موضوع مطلب : یکشنبه 30 بهمن 90 :: 7:56 صبح :: نویسنده : عاطفه
روز عشاق♥♥ (سپندارمذگان) بر تمام ایرانیان خجسته باد در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از روز ولنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است ... در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بهعنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است." سپندار مذ" لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهانبینی ایرانیان باستان است برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد. شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (ولنتاین) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم از ابراز عشق به اطرافیانتان دریغ نکنیم در زندگی عشق بهاست ، برای آن به دنبال بهانه نباشیم موضوع مطلب : شنبه 29 بهمن 90 :: 9:39 عصر :: نویسنده : عاطفه
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد. گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ موضوع مطلب : شنبه 29 بهمن 90 :: 1:45 عصر :: نویسنده : عاطفه
عروس عادی: با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو میکنه.) موضوع مطلب : شنبه 29 بهمن 90 :: 1:44 عصر :: نویسنده : عاطفه
من یار مهربانم، اما کمی گرانم چون جنس باد کرده در دست ناشرانم درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم زیر هزار نسخه باشد شمارگانم مانند حال زائو در وقت زایمانم یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم گیرم اگر مجوز من یار پند دانم یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم گفتم بده مجوز ای راحت روانم گفتا تو را برادر یک سال می دوانم در تو عقایدم را با زور می چپانم از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم نه عامل خلافم نی در پی مکانم! محبوب اهل فکرم منفور طالبانم فعال در مسیر آزادی بیانم خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم! من وارث پاپیروس از مصر باستانم هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم موضوع مطلب : منوی اصلی آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها لوگو آمار وبلاگ ![]() |
||